جاذبه ی ضریح
اینجا قدمگاهی است برای عرض ارادت







بهمن 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      





اینجا با قلم خودم از مهمانان پذیرایی می کنم , گوارای وجودتان



جستجو




 
  من این مدل زن ها را خیلی دوست دارم ...

من این مدل زنها را خیلی دوست دارم،زنهایی که همیشه دفترچه و خودکار پیششان هست ،زنهایی که اول صبح کارهایشان را یادداشت می کنند و وقتی انجامش دادند روبرویش تیک می زنند،زنهایی که وقتی باران می آید نمیگویند اه شیشه را تازه تمیز کرده بودم، عوضش لبخند میزنند و به صدای شرشر ناودان گوش می کنند.

زنهایی که قبل آمدن شوهرشان یک رژ صورتی کمرنگ میزنند به لبشان و موهایشان را جمع می کنند.

آنهایی که ماست خیار را با یک قلب سبزی خشک تزیین می کنند.

بعدازظهرها جلسه قرآن دارند و بعدش از مهارت مربی جدید باشگاه بانوان سوال می پرسند.

زنهایی که جای مبلها را عوض می کنند و ظرفهای بوفه شان گل گلی است.

آدم با این مدل زنها تازه می فهمد خدا چقدر خلاق بوده …

موضوعات: بدون موضوع
[سه شنبه 1397-08-22] [ 08:06:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  زنانگی ...

اصلا این مدل زنانگی بدجور می چسبد،اینکه صبح صدای سلامت بپیچد در قل قل سماور، دوست داشتنت را لقمه کنی بگذاری در کیف اداره همسرت  ، پسر پرسپولیسی ات را با گفتن مبلغ جایزه نایب قهرمان به شوق بیاوری و بفرستی اش مدرسه و تو باشی و یک عالمه کار جور واجور که ردیف شده روی در یخچال

زنانگی تازه شروع می شود،من این مدلش را خیلی دوست دارم که موزیک بی کلام پخش کنم اول صبح و خودم برایش شعر بسازم ،بی وزن بی قافیه ….

دراز بکشم و به هر چیز دلم میخواهد فکر کنم ،اوووووم خببببب ….. اتاق ذهن بهترین جای دنیاست ،آدمها خاطره ها آرزوها می آیند و می روند و فقط تویی که میدانی چه خبر است .

این سکوت مطلق ،این مال خودت بودن …. هیچ مردی نمیتواند انقدر لذت را تجربه کند ،من می گویم بی وزنی بعد پرش از  هواپیما ، یا مثلانننننننننننن …. حس خوب بعد از نفس عمیق که تهی شده ای انگار

خلاصه که باید زن باشی تا از جمع کردن اسباب بازی های بهم ریخته ،از شستن ظرف های شب گذشته ، از دستمال کشیدن و برق انداختن درز کلید پریز ها کیف کنی 

بعد نزدیک ساعت 10 یک چای خوشرنگ بریزی برای خودت و به شعر جدیدت فکر کنی ،بشوی معشوقه ی مردی که خیلی عاشقت است یا برعکس زن تنهایی که هنوز منتظر است یا هر چیز دیگری که برود توی ردیف و قافیه.

حتی می توانی ده تا  شکلات باز کنی و بخوری ،باز کنی و بخوری… بدون اینکه نگران جوش زدن چانه و پیشانی ات باشی و یاد دندان تازه خراب شده ات بیفتی،خوردن ده تا شکلات بدون فکر کردن به عواقبش تو را به دختری شش ساله تبدیل می کند ،همانقدر پرانرژی همان قدر سرخوش

یادت برود سی و چند ساله ای ،موهایت را عروسکی ببندی و روبروی آینه کیف کنی از زیبایی دخترانه ات 

زنانگی بهترین حس خلق شده ی دنیاست ….

موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1397-08-21] [ 08:18:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  وقتتون به شعر ...

​کوتاه کن کلام… بماند بقیّه‌اش

مرده است احترام… بماند بقیّه‌اش

از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود

آن هم نشد حرام… بماند بقیّه‌اش

هر کس که زخمی از علی و ذوالفقار داشت

آمد به انتقام… بماند بقیّه‌اش

شمشیرها تمام شد و نیزه‌ها تمام

شد سنگ ها تمام… بماند بقیّه‌اش

گویا هنوز باور زینب نمی‌شود

بر سینۀ امام…؟ بماند بقیّه‎اش

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام… بماند بقیّه‌اش

راحت شد از حسین همین که خیالشان

شد نوبت خیام….بماند بقیّه‌اش

سر رفت آه، بعد هم انگشت رفت، کاش

از پیکر امام …. بماند بقیّه‌اش

بر خاک خفته‌ای و مرا می برد عدو

من می روم به شام… بماند بقیّه‌اش

دلواپسم برای سرت روی نیزه‌ها

از سنگ پشت بام… بماند بقیّه‌اش

دلواپسی برای من و بهر دخترت

در مجلس حرام… بماند بقیّه‌اش

حالا قرار هست کجاها رود سرش؟

از کوفه تا به شام… بماند بقیه اش

قصه به “سر” رسید و تازه شروع شد

شعرم نشد تمام … بماند بقیه اش
شاعر: محمد رسولی

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1397-07-07] [ 12:53:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  به پیشوازت می آیم ...

به پیشوازت می آیم با بغلی از بغض ،با کوله باری از بهانه که تراشیده ام و دستم را مثل کودکی یاغی که  دست مادرش را رها کرده و گم شده … حالا اینجا بین شلوغی های گرانی دلار و چه و چه دلش خوش است به آمدن محرم .

محرمی که محرم هر درد دیده ایست ،محرمی که مرهم هر زخم فروخورده ایست. به پیشوازت می آیم مثل حری که اینبار دختری است با موهایی بلند از آرزوهایی بلندتر که دنیا برایش آنقدر کوچک شده که در جیب عروسکش جا داده است و تنها …تنها پناهش آغوشی است که بوی غربت زینب را می دهد.

موضوعات: بدون موضوع
[سه شنبه 1397-06-13] [ 07:13:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  پاییز  ...

یک روز صبح بیدار میشوی و میبینی بعضی چیزها مثل هرروز نیست ،خنکی هوا سوز دارد انگار زخمی کهنه را خراشیده باشند ، باد درخت های حیاط را محکمتر تکان می دهد و لرزشی بر جانت می افتد.پاییز از دور پرستوهارا صدا می زند :آهای کوچولوهای عاشق زود باشید شعرهای عاشقانه را جمع کنید وقت رفتن است …

و رفتن از همین فصل نقاشی های هزاررنگ شروع شد، نارنجی های آتش گرفته که آتش جان است ،شعله می کشد،می سوزاند و تو باید بایستی و به روی خودت نیاوری چقدر شعر از چشمهایت چکیده ،هزار بیت بلند و کوتاه که مثل موهای دخترکان فقط بالش ها رازش را فهمیده اند…

امروز یکی از همان روزهاست …

موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1397-06-12] [ 08:58:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت