جاذبه ی ضریح
اینجا قدمگاهی است برای عرض ارادت







بهمن 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      





اینجا با قلم خودم از مهمانان پذیرایی می کنم , گوارای وجودتان



جستجو




 
  یک کودکانه شیرین ...

​کنار پنجره به قطره های شبنمی که روی برگ ها چکیده شده بود خیره شدم ،آفتاب هنوز دامنش را باز نکرده بود روی گل های باغچه ،با خودم گفتم چقدر خوب می شود اگر بروم و از هوای این وقت صبح لذت ببرم ،نزدیک باغچه شدم چشمم افتاد به برگ بالای سرم ،لبخندی زدم و نوک برگ را گذاشتم توی دهانم .یک قطره شبنم قل خورد و رفت پایین 

- اوووم … به به … چقدر شیرین بود 

چشم هایم را بستم یکدفعه احساس کردم زیر پایم خالی شد و دارم می افتم ولی نه انگار پاهایم بود که کوچک و کوچکتر می شد، وای خدای من دستهایم ،صورتم … برگها مثل چترهایی بزرگ شده بودند ،به اطرافم نگاه کردم صدای هن هن و غر زدن می آمد مثل موقعی که مادر خانه را مرتب می کرد 

- چقدر کار … تا کی آخه بشورو بساب … روماتیسم شاخک گرفتم آخه 

کفشدوزکی سرش راانداخته بود پایین و داشت باخودش حرف میزد

تا چشمش افتاد به من ابروهایش راگره زد و گفت

- جونور زشت بدو برو محله ی خودتون بازی کن میخوام بچه هامو ببرم حموم ،امروز نوبت ماست که حموم شبنم بگیریم 

چند لحظه بعد چند کفشدوزک کوچک که به صف حرکت می کردند پشت سرمادرشان آمدند و از کنارم رد شدند .

من خودم را کنار کشیدم تااز ساقه ی سبزی بالا بروند،هر کدام که به آن بالا می رسید صدای شالاپ شلوپ آب می آمد.

من هم افتادم دنبال آخری تا از ساقه که به پهنای تنه درخت بود بالا بروم که پایم سر خورد و افتادم،چشمهایم را باز کردم ،مادر بالای سرم ایستاده بود

- اینجا چه کار می کنی اول صبحی؟! بدو بیا صبحانه بخور تا مدرسه ات دیر نشده

سرم را برگرداندم به طرف باغچه ،چندکفشدوزک روی برگ گل رز راه می رفتند.

موضوعات: بدون موضوع
[دوشنبه 1397-08-28] [ 07:08:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  مهربان باشیم ...

​میخواستم بنویسم مهربانی یادم آمد استخوان های غذای شب را خالی کردم توی سطل آشغال،میخواستم بنویسم دوست داشتن قیافه همکارم وقتی دست رد به سینه اش زدم و به جایش شیفت نماندم پشت پلکهایم رژه رفت ،خواستم بنویسم اخلاق یادم آمد امروز چقدر در ترافیک به ماشین جلویی بوق زدم.

کلمه ها توی سرم معلق شده اند ،انسان ،خلقت ،اخلاق،امید،مهربانی … 

شاعرها راست می گویند ،پلی در جایی از جهان شکسته است وگرنه قرار نبود آدمها انقدر تنها باشند،قرار نبود هر کداممان پیله ای بتنیم دور خودمان و هر روز بیشتر یادمان برود که قرار بود پروانه شویم.

خدا آخرین پیامبرش را نماد مهرورزی و اخلاق کرد تا به آدمها بگوید ،در زندگی هر چه که هستید باید معجزه ای بنام عشق دستتان را بگیرد،خواست همه بفهمند روحی که بر گل آدمها دمیده شده عطری است به نام خلق خوش که محمدش بهترینش را دارد.

موضوعات: بدون موضوع
[یکشنبه 1397-08-27] [ 07:37:00 ق.ظ ]



 لینک ثابت

  پسر زهرا خانم اسی و کامی نمی شود ...

 

بابا صدایم می زد زری ، مادربزرگ هر جایی نشسته بود یا مشغول هر کاری که بود داد می زد : زهرا خانم … اسم خانم فاطمه زهرا رو دخترمه اسمشو درست بگید.

راستش من زری را بیشتر دوست داشتم ، فکر می کردم بابا خیلی دوستم دارد که اینطوری صدایم می زند.

سالها گذشته است ، من مادر شده ام ، صاحب خانه و شوهر و بچه. همه اسمم را زهرا صدا می کنند ، مادربزرگ بدجور هوایم را داشت و به هیچ وجه نگداشت زری با من قد بکشد.

اسم هویت آدمهاست ، روحیه و منش آدمها بی تاثیر از اسمشان نیست .مثلا خود من تا می خواهم پر توقعی کنم یادم می افتد هم نام برترین زنان عالمم ، خجالت می کشم که پایم را از گلیم توقعاتم دراز کنم ، اصلا انگار به من نمی آید که بی قید باشم ، یک سنگینی عجیبی توی اسمم هست که مانع سبک سری ام می شود. چادر که سر می کنم از خودم توقع احترام دارم چه برسد به دیگری…

وقتی می خواستم برای پسرم اسم انتخاب کنم هم خیلی وسواس به خرج دادم ، با خودم می گفتم پسر زهرا خانم اسی و کامی نمی شود، گشتم و گشتم تا طاها را پیدا کردم.

ماها یادمان رفته ریشه هایمان کجاست و زیر سایه کدام درخت بذرمان کاشته شده ، آدم و حوایی از شناسنامه هایمان پاک شده ، ثبت احوالمان این شده که اسم بچه ام خاص باشد و تک ، ریسمان را گم کرده ایم ، حبل المتین دو تا الف ناقابل شده که وسطش حروف ریخته اند.

پس خرده نگیریم از طلاق هایی که تا مهر عقد خشک نشده ثبت می شود ، آرمیتا خانم بگوید به احترام نام کدام بزرگی باید هوای آقایم را داشته باشم؟‍!

 

 

موضوعات: بدون موضوع
[شنبه 1397-08-26] [ 09:51:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  عشق همان رنجی است که خدا برایمان آفرید ...

بعضی وقتها دلم بدجور می گیرد , نه دل نوشتن دارم نه انرژی کارکردن, مثل همین حالا که نشسته ام و بدون اینکه هدفی داشته باشم مینویسم.

برای مخاطبی که نیست , نخواهد بود, یک تصویر خیالی که برای خودم ساخته ام بعد از سالها …

ای بابا پیر شدیم و هنوز غمی در وجودمان شروع می کند به گز گز , اصلا من می گویم خدا همان اول تکلیف ما را روشن کرد ” ما انسان را در رنج آفریدیم ” و هیچ رنجی به اندازه عشق پدر آدم را در نمی آورد , همان روزهای اول حوا می خواست برای آدم شعر بگوید ولی کلمه بلد نبود رفت و چشمش افتاد به آن سیب سرخ …

بعدش آدم دلش برای خدا تنگ شده بود که گریه کرد و گریه کرد و زمین را بست به اقیانوس و دریا …

صدای این باران را خدا گشت و گشت تا این مدلی درش آورد , الکی الکی که آدمها را شاعر نمی کند این شرشر بی رحم

باران ادامه ی گریه ی آدم است وقتی عاشق خدا بود و باید دور می شد ازش …

 

موضوعات: بدون موضوع
[پنجشنبه 1397-08-24] [ 10:57:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت

  ادامه بدید ... ...

من در سال 1407….

موضوعات: بدون موضوع
 [ 07:31:00 ب.ظ ]



 لینک ثابت